محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2201

تاريخ الطبرى ( فارسي )

يعنى : خدا آدم و نوح و خاندان ابراهيم و خاندان عمران را از اهل جهان برگزيد . چون حمران باز آمد اين را دنبال كرد و بد او گفت و كسانى بر ضد وى شهادت دادند و عثمان به شام تبعيدش كرد و چون دانش وى را بدانستند اجازه دادند باز آيد اما نپذيرفت و در شام بماند . طلحه گويد : عثمان حمران بن ابان را كه زنى را در ايام عده به زنى گرفته بود تبعيد كرد و ميانشان جدايى آورد و تازيانه زد و سوى بصره فرستاد و چون مدتى كه خدا مىخواست گذشت و آنچه مىخواست در بارهء وى شنيد اجازه داد كه سوى مدينه آيد جمعى نيز با وى آمدند و در بارهء عامر بن عبد القيس بدگويى كردند كه زن گرفتن را لازم نميداند و گوشت نمىخورد و به نماز جمعه حاضر نمىشود . عامر مردى گوشه گير بود و همه كارش خفيه بود . عثمان قضيه را براى ابن عامر نوشت كه او را پيش معاويه فرستاد و چون پيش وى رسيد تريدى پيش رو داشت و حمران به رسم عرب چيز خورد . معاويه بدانست كه به او دروغ بسته‌اند و گفت : « فلانى ميدانى براى چه ترا تبعيد كرده‌اند ؟ » گفت : « نه » گفت : « به خليفه گفته‌اند كه تو گوشت نمىخورى و اينك كه ديدمت دانستم كه بر تو دروغ بسته‌اند ، گفته‌اند كه تو زن گرفتن را لازم نمىدانى و به نماز جمعه حاضر نمىشوى » گفت : « در نماز جمعه حضور مىيابم اما در آخر مسجد جا مىگيرم و زودتر از همه مىروم . در بارهء زن گرفتن ، وقتى ميآمدم برايم خواستگارى مىكردند ، گوشت را هم كه ديدى ولى از ذبيحهء قصابان نمىخورم كه روزى قصابى را ديدم كه بزى را سوى كشتارگاه مىكشيد ، آنگاه كارد بر گلويش نهاد و پيوسته مىگفت : « نفاق !